شنبه چهاردهم بهمن 1385
گفتگو با خدا
خواب ديدم
در خواب گفتگويي با خدا داشتم .
خدا گفت :
پس مي خواهي
با من گفتگو كني ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشيد .
خدا لبخند زد ,
وقت من ابدي است .
چه سوالاتي در ذهن
داري , كه مي خواهي
از من بپرسي ؟
چه چيز بيش از همه
شما را در مورد انسان
متعجب مي كند ؟
خدا پاسخ داد . . .
اين كه آنها از بودن در
دوران كودكي ملول مي شوند .
عجله دارند كه زودتر بزرگ
شوند و بعد حسرت دوران
كودكي را مي خورند .
اين كه سلامت شان
را صرف بدست آوردن
پول مي كنند
و بعد پولشان را خرج
حفظ سلامتي مي كنند .
اين كه با نگراني نسبت به آينده
زمان حال فراموش شان مي شود .
آنچنان كه ديگر نه در آينده
زندگي مي كنند نه در حال .
اينكه چنان زندگي مي كنند
كه گويي هرگز نخواهند مرد
و چنان مي ميرند كه گويي
هرگز زنده نبوده اند .
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت
و مدتي هر دو ساكت مانديم .
بعد پرسيدم . . .
به عنوان خالق انسانها ,
مي خواهيد آنها چه
درسهايي از زندگي را
ياد بگيرند ؟
خدا با لبخند پاسخ داد ,
ياد بگيرند كه نمي توان
ديگران را مجبور به
دوست داشتن خود كرد .
اما مي توان محبوب ديگران شد .
ياد بگيرند كه خوب نيست
خود را با ديگران مقايسه كنند .
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست
كه دارايي بيشتري دارد ,
بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد .
ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم
زخمي عميق در دل كساني كه
دوست شان داريم , ايجاد كنيم
و سالها وقت لازم خواهدبود
تا ان زخم التيام يابد .
با بخشيدن ,
بخشش ياد بگيرند .
ياد بگيرند كساني هستند كه
آنها را عميقا دوست دارند
اما بلد نيستند احساس شان
را براز كنند يا نشان دهند .
ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به
يك موضوع واحد نگاه كنند وآن
را متفاوت ببينند .
ياد بگيرند كه هميشه
كافي نيست ديگران آنها را ببخشند
بلكه خودشان هم بايد
خود را ببخشند .
و ياد بگيرند كه
من اينجا هستم .
هميشه .
ريكا استريكلند
مترجم : علي محب خسروي
شنبه چهاردهم بهمن 1385
درس زندگي بياموزيد
پدر و پسري در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد و به زمين افتاد و داد كشيد: « آآآآي ي ي !!!» صدايي از دور دست آمد : « آآآآي ي ي !!!»
پسر با كنجكاوي فرياد زد : « كه هستي ؟ » پاسخ شنيد : « كه هستي ؟ »
پسر خشمگين شد و فرياد زد : « ترسو ! » باز پاسخ شنيد : « ترسو ! »
پسر با تعجب از پدر پرسيد : « چه خبر است ؟ » پدر لبخندي زد و گفت : « پسرم توجه كن ! » و بعد با صداي بلند فرياد زد : « تو يك قهرمان هستي »
پسر باز بيشتر تعجب كرد . پدرش توضيح داد : « مردم مي گويند اين انعكاس كوه است ولي در حقيقت انعكاس زندگي است . هر چيزي را كه بگويي يا انجام دهي ، زندگي عينا به تو جواب مي دهد . اگر عشق بخواهي : عشق بيشتري در قلبت بوجود مي آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي ان را حتما به دست خواهي آورد . هر چيزي را كه بخواهي و هرگونه كه به دنيا و آدمها نگاه كني زندگي همان را به تو خواهد داد . »
شنبه چهاردهم بهمن 1385
دروغ
دروغ مي تواند يك حقيقت باشد
حقيقتي كه ما قبولش نداريم
حقيقت نيز مي تواند
دروغي باشد كه همه ما آنها را پذيرفته ايم !
پس نگو كه هيچوقت دروغ نگفته اي . . .
شنبه چهاردهم بهمن 1385
دوستان
مادرم به من آموخت
كه در جمع كران ، كر باشم
و در جمع بيناها ،
بينا
و به اين خاطر
دوستانم بسيارند . . .
